سلام دختر نازم
ما هفته پیش از مسافرت اومدیم و شما تا اومدیم حرکت کنیم علایم سرما خوردگی رو نشون دادی . از اون روز تا حالا اب ریزش بینی شما قطع نشده بود با اینکه دکتر هم برده بودمت هفته پیش .
امروز صبح یهو دیدم همراه اب بینتیت خون
وای خدا داشتم سکته می کردم . دست و پام می لرزید . به بابا زنگ زدم می گه خون دماغ که نیست نگران نباش ( حالا همیشه با یه سرفه شما خودشو از شرکت میرسونه خونه ها اما چییز به این مهمی رو می گه چیزی نیست
)
خلاصه که طاقت نیاوردمو بردمت پیش دکترت ( که چه اتفاقی هم اون وسط افتاد بماند میره دیگه جز درد دل های مامان )و آقای دکتر گفت مخاط بینیت خشک شده . یه اسپری داد با یه شربت .
در مورد قد و وزنت هم گفت خدارو شکر وزنت خوبه اما قدت یکم کوتاه که گفت چه کارهایی بکنیم که بلکه بلند بشی .
پانیذ جونم بلند شو دیگه مامان !! باشه . ![]()
عاشقتم ![]()
نوشته شده توسط مامان در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت
سلاممممم عسلم
دختر خوشگلم دیروز وبلاگ شمارو تبدیل به سایت کردم که دیگه همیشگی باشه . هورااااااااااااا
![]()
دوستای عزیزم دیگه از این به بعد می تونید تو این آدرس مطالب رو بببینید :
![]()
نوشته شده توسط مامان در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ساعت 14:56 موضوع | لینک ثابت
سلام دختر قشنگم
اومدم با یه پست جدید . فکر کنم اولین پست تو سال جدید ( یکی نیست بگه خب اول نگاه کن
) .
تا حالا چند بار نوشتم و ثبت موقتش کردم اما هی نمیشد . الان هم اون قبلی هارو پاک کردم و می خوام تند و تند از شما بگم .
دخترم ، خانوم کوچولوی من اساسی خانوم شدی . همیشه وقتی کسی می گفت دختر میشه همدم مادر یه جور خاصی میشدم باورم نمیشد دخترک من هم یه روزی همدمم بشه .
دلم ضعف میره سرمو بزارم رو شونه های کوچولوت . تو هم با چه احساسی بوسن می کنی و تند و تند می گه مامان " عاشگتم " ، دوست دارم ( خدای خوبم ممنون که یه ذره از بهشت رو همینجا هم نشونم میدی ).
بعد خودتم زود می گی دوسم داری؟ با یه عشوه خاص
.
دیگه چی بگم ؟ فعلا باز همینا دیگه
خیلی دوست دارم .
نوشته شده توسط مامان در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت
سلام مامانا ، سلام دوستای خوبم
انشالا همه شما سال خیلی خوبی رو داشته باشین ، لبانتون خندون ، حسابی کارهای جدید جدید یاد بگیرین ، حسابی سفرهای خوب برین ، حسابی دل مامان و بابا رو شاد کنید .
حسابی بازی کنید ، حسابی شیطنت کنید و حسابی هر کاری که دوست دارین بکنید ، اما زیادم مامان و بابا رو اذیت نکنید ها .
بوسسسسسسس
اینم منم با یه بغل گل برای شما
انشالا تا سال بعد
نوشته شده توسط مامان در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ساعت 11:32 موضوع | لینک ثابت
سلام جوجوی من
دختر نازم نشستی روی مبل و ۲ /۳ تا عروسک یا به قول خودت نی نی هم بقل کردی و داری باهاشون حرف میزنی . یکی از اسباب بازی هات رو هم گرفتی دم گوشت و داری مثلا با مامان شمسی صحبت می کنی .
امروز با اینکه از صبح همش بیرون بودیم اما شکر خدا اصلا خسته نیستم گفتم بیام یکم از شما بگم .
این چند وقت هم زیاد وقتش رو نداشتم هم خیلی درگیر و مشغول بودیم ( درگیر عمه ، مامانی ، خودم که یه مدت افتاده بودم به نوشتن کتاب و تا یه حدی نمی نوشتم نمی تونستم ولش کنم و ... خلاصه خیلی چیزای دیگه که حالا شد می گم )حالا فعلا تا جایی که ذهنم کمک کنه می گم .
امروز صبح با مامان شمسی ( یا به قول شما مامان شسمی) رفتیم مرکز خرید و تقریبا تا ۱:۳۰ بیرون بودیم . قرار بود خود مامانی موهای شمارو کوتاه کنه اما مرکز خرید که بودیم یه ارایشگاه دیدیم که برای کوچولوها درستش کرده بودن . چند تا ماشین بازی و موتور داشت . خلاصه تصمیم گرفتیم بریم و بدیم موهای شمارو کوتاه کنن . آخه عزیزم خیلی هم موهات بلند شده بود
. بازم بغض و ... البته از دفعه های قبل کمتر غر زدی .
من هم که مثل این مامان ندیدها بودم ( اخه چیکار کنم عزیزم میدونی چند سال بود آرزو داشتم مادرم کنارم باشه
) وقتی عقب ایستاده بودم و مامانی مواظب شما بود تمام اون تنهایی های ۶/۷ سال همش جلوی چشمم بود و هی تو دلم می گفتم خدایا شکرت .
خلاصه که آقای آرایشگر خیلی قشنگ موهای شمارو کوتاه کرد اما حقیقتش خیلی هم کوتاه شده
. حالا بابا بیاد نمیدونم چی می گه
.
بعدم اومدیم خونه و من موهای شمارو شستم و خوابیدی . ساعت ۳ هم خاله خاطره و کوین جان اومدن و هی یواش حرف زدیم تا شما بیدار نشی و بعدش بیدار شدی و کلی با پسر خاله بازی کردی . فکر کنم با این یکی پسر خاله میونت خیلی خوبه چون خیلی قشنگ باهم بازی کردین .
الان هم رفتن خونشون و ما باهم هستیم .
اما اندر اتفاقات :
ـ هفته پیش سرما خورده بودی و برخلاف قدیم که راحت دارو می خوردی این بار یکم مقاومت می کردی ، بعد بابا گفت پانیذ بخور تا زود تر خوب بشی .حالا الان وقت دارو که میشه اولش می گی " نخورم " اما سریع خودت می گی " بده بخوره خوب بشه "
بعدم تا تموم میشه می گی " هورا تموم شد" .
ـ حدودا ۱۰ روز پیش هم برای بابا اتفاقی افتاد که باعث شد رباط پاش پاره بشه و گچ بگیریم ( این مدت نمیدونم چرا انقدر هی اتفاق برامون می افتاد و اذیت میشدیم ) خلاصه که هی راه میری و به بابا می گی " اوخ شده ؟ " بعدم می پری رو گچ پاش
.
ـ روزهایی که بابا هست تا از خواب پا میشی زود که می گی " صبح بخیر " بعد می گی مامان پاشو بریم با بابا "صحبت " کنیم
. تا بلند هم نشم مگه ول می کنی .
ـ چند وقت پیش یادم نمیاد چیکار کرده بودی اما بابا زده بود رو دستت بعد رفتی به بابا می گی " چرا زدی ؟" (بابا هم خودش می گه حسابی خجالت کشیده بوده )
دیگه فعلا چیزی یادم نمیاد ( البته شایدم بیادا اما باید برم شام درست کنم )
تا بعد
نوشته شده توسط مامان در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ساعت 18:51 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

تو یکی بهترین روزای خدا ، یعنی 29 آبان 88 ما از خدا یه هدیه بزرگ گرفتیم به اسم "پانیذ ".
حالا ما شدیم مامان و بابا
فهرست اصلی
دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
موسیقی کودکانه
رونیا جان
سارا shimboskoli مامان و بابا
نیکی جان
نازنین جان
مهرو جان
سام دشت دار
پانی کوشولو
پری ناز و کوچولو( پانیذ)
گاهــــــــي براي خودم گاهـــي براي تو
ژینو زندگی دوباره من
علی جون بهونه زندگی
عشق من باران من
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
طراح قالب
POWERED BY