تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند 1393 | 12:53 | نویسنده : مامان

سلام دخترکم

می گما داشتن یه مادر بد هم بد چیزیه ها . یه مادر درگیر و حواس پرت . 

ببخشید فرشته من خیلی وقت وبلاگت رو سر نزده بودم . خیلی وقت مادر بدی شدم . خیلی وقت کلا برای همه بد شدم .

یادم یه زمانی می خواستم اینجا از دلتنگی های خودم نگم  اما دیگه بزرگ شدی مگه نه ؟ 

یه زمانی اینجا رو یه جور دیگه میدیدم اما الان با یه دید دیگه اومدم . خوب یا بد ؟

دخترک من خیلی بزرگ شدی خیلی . البته هنوز خواهرم یا مادرم نشدی ها یعنی هنوز نمی تونم باهات درد و دل کنم . 

البته بده نمی خوام از زندگیم بگم  دلم می خواد دخترکم فقط و فقط خوبی ها رو ببینه . نه بشین پای درد و دل های مادرش . یعنی می تونم  همچین مادری باشم ؟

پانیذم بزرگ شدی اما اذیت هات هم  بزرگ شده . باورت میشه میشینم از دستت گریه می کنم  . اخه دخترم  خودت که میدونی همه کس من تو زندگیم هستی . میدونی که کسی رو ندارم . اخه وقتی خسته میشم سراغ کی برم ؟ کیه بیاد برای چند دقیقه کمکم بشه 

کاش زودتر بری مدرسه . یعنی با بزرگ تر شدنت بهتر میشی ؟ 

خبرای بزرگمون بعد این مدت دوری فکر می کنی چیه ؟

اولیش فکر کنم  خوب شدن همون مریضی شما باشه که از قبل دنیا اومدنت هم درگیرش بودیم . رسیدن به یکی از ارزوهام  تو زندگی

بعدیش ؟ فکر کنم موزیک من و شما  باشه . هورا  بزن قدش دوتایی باهم شروعش کردیم من بعد چند سال وقفه دوباره شروع کردم و شما برای اولین بار . می گما فقط خواننده  نداریم . بابا هم که صداش ...

خبر بعدی چیه ؟ اومممممم  . یادم بودا . نمیدونم یه خبر گنده داشتم  اما یادم رفت . اتفاق خیلی افتاده خیلی .

اما یه مادر خوب می خواد برای نوشتن . 

راستی دخترکم مامان امروز اولین قدمو برای کتابش برداشت دعا می کنی درست بشه ؟ میدونی که چاپش یکی دیگه از  ارزوهام . البته نه از کجا بدونی  خبر نداری که . به جاش الان  بهت می گم پانیذ  برای مامان دعا کن



تاريخ : چهارشنبه هجدهم دی 1392 | 23:13 | نویسنده : مامان

سلام  بانوی کوچک من

میدونم میدونم  فقط همینو دارم

حسابی شرمندتم  عزیزم .  یکم درگیرم حالا با دست پر میام . الان اومدم که  بگم  اینجارو یادم نرفته ها .

عاشقتم



تاريخ : چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 | 12:22 | نویسنده : مامان

سلام عسلم

انقدر حرف برای گفتن دارم که نمیدونم از کجا بگم و ... بذار شروع کنم حرف ها خودشون میان . پس بزن بریم

  • خیلی خیلی فرق کردی . به مدل خاصی شدی . گاهی اانقدر شیرین و تو دل برو میشی که هی بوست می کنم . می خورمت مگه سیر میشم  اما گاهی هم من و بابا رو عجیب خل می کنی . وای وایی
  • خیلی رومن  حساسی . به من حساسی و با بابا رقیب . کافیه من با یه نفر رو بوسی کنم یا میای می گی پس من چی من هم بوس کن یا سریع واکنش نشون میدی و می گی مامن من بوسششششش نکن . اصلا نمی ذاری کسی رو بغل کنم یا به کسی غیر شما محبت بکنم . دخترم عزیزم ، نفسم همه زندگی من شما هستی . نمیدونم شاید هم مال  این دوره سنیه .
  • با بابا هم همش رقابت می کنی . گاهی که اذیتمی کنی سر غذا خوردن بابا می گه نمی خواد  پانیذ بخوره بده به من . بعد سریع می گی نه بده خودم و ... دیگه ما هم یاد گرفتیم وقتایی که نمی خوری این کار رو می کنیم .
  • وووووووو  اساسی نظر میدی . میرم لباس بخرم مثلا قهوه ایی برمیدارم می گی نه این یکی قشنگ تره . فیلسوفانه هم نظر میدی . من هم دروغ چرا خیلی وقتا گوش میدم  می گم بذار حس خوبی داشته باشی اما خب گاهی هم نمیشه .
  • کارهایی که من با شما می کنم رو عینا با عروسک هات می کنی . انقدر قشنگ میری باهاشون حرف می زنی که نگو . مثلا می گی وای لباست رو کثیف کردی بعد میای لباس های عروسکت رو عوض می کنی . یا می گی چرا به حرف مامانت گوش نمیدی . گاهی هم  وایییییییییییی منو رسوا می کنی مثلا اگه من زدم رو دستت میزنی رو دست عروسکت و می گی دیگه مامانت رو اذیت نکنی . اینجور موقع ها اشکم درمیاد .
  • ولییییییییییییییییی وای  همه چی رو می ریزی بهم بد . روزی ۱۰۰۰ بار هم خونه رو جمع کنم باز انگار خونه .... کاغذ پاره می کنی میریزی و ....
  • پانیذ میدونی الان بزرگ ترین مشکلم با شما چیه ؟ اینه که اصلاااااااااااااااا حرف گوش نمیدی . قبلا بهتر بودی اما الان یه دختری شدی که انگار نه انگار بابا و مامانی داری . کار خودت رو می کنی و .... یه حرف رو انقدر باید بگم که روانی بشم . خیلی وقت دارم خودمو کنترل می کنم به شما نه نگم اما به خدا نمیشه گاهی کارهات خیلی خطرناک و ... اعصاب میزنی شدید .
  • واییییییییییییی یعنی باز هم وای . لج باز هم شدی . اخه دخترم عسلم من که بد شمارو نمی خوام کار خظرناک و بد نکن من کاری  ندارم  اما لج می کنی می خوام سرمو بزنم به دیوار
  • با مامان شمسی هم اصلا نمی سازی . بنده خدا انقدر دوست داره اما .... گاهی که ما باهم حرف میزنیم می گیم حرف نزنین  من حرف دارم بعد ساکت میشم و شما  حرف میزنی . دخترم این مووع موضوع نگران کننده ایی برام . چرا ؟ چون من نمی خوام حس حسادت تو شما ایجاد بشه . اما نمی خوام هم فکر کنی زور می گی و دیگه حرف حرف خودت . خیلی دلم می خوااد زود تر متوجه بشی و بشه باهات منطقی حرف زد . البته بابا می گه همه چی رو متوجه میشی  اما ...پانیذ خیلی وقتا کم میارم
  • بگذریم . یه مدت هی اسم مهد رو میاری حالا واقعا دوست داری یا نه نمیدونم . میدونی که من و بابا مخالف مهد هستیم و من هم فعلا کاری نکردم تا شما درست و حسابی بزرگ بشی . اما خدا به خواد خیلی برنامه ها برات دارم . انشالا از هفته دیگه برات معلم گرفتم که بری کلاس  باله . خیلی تلاش کردیم که انتخاب خوبی داشته باشیم . ن و بابا نظرمون اینه  بزاریم بچگیت رو بکنی و تو اموزش بهت سخت نگیریم . اما یه سری چیزای تفریحی رو می خوام یواش یواش شروع کنی چون با روانشناس هم که صحبت کردم نظرشون این بود که الان دیگه وقتش . انشاالا فعلا باله میری و از اول خرداد هم می برم مهد اما فقط تو فوق برنامه هاشون . مثلا سفال و ... فکر کنم اینجوری تو محیط هم وارد شدی و ...

فعلا فکر کنم کافیه باز میام

 



تاريخ : شنبه شانزدهم دی 1391 | 23:58 | نویسنده : مامان

سلاممم مجدد

خب از حرف های شما  بگذریم   بریم سراغ کارهای شما .

نمیدونم تعریف کردن پدر و مادر درست یا نه . شاید هم چیزی که می خوام بگم از دید ما اینجوریه .

مکان هارو خیلی خوب یادت می مونه . جاهایی که من و بابا یادمون  نیست شما از جلوش که رد میشی سریع می گی .

مثلا خاله که ایران بود و " کوین " جان می خواست بره کلاس اسکیت ما مسیرمون از " میدون کاج  بود . اون محدوده ، چند وقت پیش که از اونجا رد میشدم گفتی می خواهیم بریم " اسکیج " ( همون اسکیت )

یا مثلا من قبلا عینکم رو دادم یه عینک سازی درست کنه . دفعه بعد که باز از اون خ رد شدیم . جالب از جلوی عینک سازی هم نبود . گفتی می خوای بری عینکت رو درست کنی .

خلاصه شبیه این مورد ها یاد و من موندم . نمیدونم شایدم از دید من و بابا یه جوریه .

هرچییییییییییی من عاشقتم عزیزم . می پرستمت .

عاشق لحظه های هستم که میدونی ناراحتم کردی و  میای سفت بغلم می کنی می گی " مامان دوست باش ، ببشقید "

پانیذ من هم عاشقانه دوست دارم .



تاريخ : شنبه شانزدهم دی 1391 | 23:48 | نویسنده : مامان

سلام دوباره

نمیدونم چرا انقدر هواس پرت شدم کاملا یادم بود چی می خوام بنویسم اما یهو می پره .

بگذریم بذار یکم از حرف هایی که میزنی بگم . نمیدونم برای من و بابا که خیلی وقتا چیزایی که می گی جالب .

امرو اومدی یه دستمال ( از همین دستمال های بزرگی که من تو اشپزخانه می ذارم ) انداختی سر من می گی " سریت " (منظور همون روسری ) رو  سرت کن ( حالا باز جالب من تو این نخ ها هم نیستم اما میریم بیرون سرم می کنم دیگه ) می گم چراا ؟  می گی داره مهمون داره میاد . می گم کیه؟  می گی " شوهرم "

( حالا باز اضافه کنم من خیلی کم این کلمه رو به کار می برم همیشه جای می خوام بابا رو بگم می گم " همسرم " چه جوری این کلمه رو شنیدی نمیدونم )

بعد چند دقیقه گذشته اومدی از سرم دراوردی گفتی مهمونم رفت. شوهرم بودا !!!!!!!

اخه پانیذ من با تو چیکار کنم ؟

یا دیروز داری با تلفن خیالیت صحبت می کنی اومدی به بابا می گی " هیسسسسس شوهرم "

بابا هم زیاد خوشش نیومد

باز تا پست بعدی